من یه مامانم!!
خوابم...
دستای کوچولوت رو روی صورتم حس میکنم
بدون اینکه چشمم رو باز کنم میگم آترین بیا بغلم لالا کنیم
سرت رو روی بازوم میذاری و پوست گردنم نفسات رو حس میکنه
برای خودت شعر میخونی
" خورشید خانوم دوباره، مهمون خونه ی ماست
مثل همیشه روووووشن، مثل همیشه زیباست
با دستای قشنگش ناز میکنه گلا رو
......."
چشمام گرم شده و دوباره داره خوابم میبره......
این دفعه با انگشتات داری چشمام رو باز میکنی و میگی: خاطره بیا هامی بخوریم...
تنم کوفته ی بی خوابی های شب قبله، نمیدونم چند شنبه و چه ساعتیه فقط یادم میاد مامان زهره نیست و خودم باید برات صبحونه حاضر کنم
رو تختی رو درست میکنم و بالشت ها و جابجا میکنم، توام عروسکای دیشبت رو پیدا کردی و دوباره داری براشون شعر میخونی
دراز میکشم، به سقف خیره شدم و به کارهای روزم فکر میکنم
چقدر روزام تکراریه!
از خودم و خواسته هام و علایقم دور شدم
یه بغض گره خورده توی گلوم دارم و مدام دارم قورتش میدم
هر روز که بیدار میشم....." وای یه روز دیگه"
.
.
.
با چشمای خیره شدت و دستات که روی لپمه توجهم رو جلب میکنی
کلافه میشم، نمیدونم چرا ...
میگم " اه آترین، من رو ول کن، مگه من آدم نیستم؟!"
با چشمای معصوم و مهربونت بهم خیره شدی و گفتی" نه، تو مامانی"
جوابت شکه ام کرد.....
واقعا همینه
من دیگه خاطره نبودم، مامان بودم
مامانی که الویت اولش تو تمام لحظه هاش پاره ی تنشه
از اون روز دیگه بغض ندارم، کلافه نیستم، بدن دردام برام مهم نیست، بی خوابی اذیتم نمیکنه
من یه مامانم!!!!!


من یه مامانم!!
