آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

من یه مامانم!!

1394/8/15 17:13
نویسنده : مامان خاطره
168 بازدید
اشتراک گذاری

خوابم...
 دستای کوچولوت رو روی صورتم حس میکنم

بدون اینکه چشمم رو باز کنم میگم آترین بیا بغلم لالا کنیم
سرت رو روی بازوم میذاری و پوست گردنم نفسات رو حس میکنه
برای خودت شعر میخونی
" خورشید خانوم دوباره، مهمون خونه ی ماست
مثل همیشه روووووشن، مثل همیشه زیباست
با دستای قشنگش ناز میکنه گلا رو
......."
چشمام گرم شده و دوباره داره خوابم میبره......
این دفعه با انگشتات داری چشمام رو باز میکنی و میگی: خاطره بیا هامی بخوریم...

 تنم کوفته ی بی خوابی های شب قبله، نمیدونم چند شنبه و چه ساعتیه فقط یادم میاد مامان زهره نیست و خودم باید برات صبحونه حاضر کنم
رو تختی رو درست میکنم و بالشت ها و جابجا میکنم، توام عروسکای دیشبت رو پیدا کردی و دوباره داری براشون شعر میخونی
دراز میکشم، به سقف خیره شدم و به کارهای روزم فکر میکنم
چقدر روزام تکراریه!
از خودم و خواسته هام و علایقم دور شدم
یه بغض گره خورده توی گلوم دارم و مدام دارم قورتش میدم
هر روز که بیدار میشم....." وای یه روز دیگه"
.
.
.
با چشمای خیره شدت و دستات که روی لپمه توجهم رو جلب میکنی
کلافه میشم، نمیدونم چرا ...
میگم " اه آترین، من رو ول کن، مگه من آدم نیستم؟!"
با چشمای معصوم و مهربونت بهم خیره شدی و گفتی" نه، تو مامانی"
جوابت شکه ام کرد.....
واقعا همینه
من دیگه خاطره نبودم، مامان بودم
مامانی که الویت اولش تو تمام لحظه هاش پاره ی تنشه
از اون روز دیگه بغض ندارم، کلافه نیستم، بدن دردام برام مهم نیست، بی خوابی اذیتم نمیکنه
من یه مامانم!!!!!
 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد